کودک معلول کودک توانیاب 3 1

سال 1366 بود، تازه در شهر تهران سر کار رفته بودم، کلینیک دانشکده توانبخشی، مربی دانشجویان برای کارآموزی بودم. یک روز آقایی فرزند 19 ساله خود را که نشسته روی ویلچر بود به کلینیک آورد. سوابق بیمار و علائم ظاهری نشانه فلج مغزی بودند. پدر اظهار می داشت در ماهها و سالهای اولیه تولد کودک وقتی متوجه غیر طبیعی بودن حرکات او شدیم تلاش زیادی را برای درمان او انجام دادیم. از نظر ما پزشکان درمان خود را انجام داده بودند و خانواده نیز به تصور اینکه راه بهبودی دیگری برای کودک وجود ندارد آن را دنبال نکرده بودند.
معاینات بالینی و ارزیابیها روی جوان انجام شد ارزیابی ها نشان می داد ناتوانی حرکتی بیمار بیشتر و وسیع تر از عوارضی است که از آسیب مغزی در او ایجاد شده است. کم تحرکی مزمنی که بدون کمک قادر به ایستادن و حفظ تعادل نبود.
بعد از ارزیابی ها کار روی بیمار شروع شد تمرینات درمانی در طی چند جلسه علائمی از پیشرفت را در بیمار پدیدار نمودند و بتدریج در جلسات مختلف درمانی این پیشرفت ها محسوس تر می شد. این وضعیت برای خانواده باور کردنی نبود آنها که در طول زندگی بیمار، او را کم تحرک و ناتوان در گوشه ای نشسته می دیدند حال در هر جلسه فرزند خود را تا کلینیک همراهی می کردند پدر مادر خواهر و برادر در هر جلسه مشتاق دیدن تمریناتی بودند که به نظر آنها اینگونه تحرک را برای فرزندشان به ارمغان آورده بود. آنها هر روز برخاستن جوان را می دیدند خود بیمار هم اشتیاق فراوانی را برای انجام حرکات و تمرینات از خود نشان می داد.
حالا حدود سه ماه از حضور مداوم بیمار در کلینیک می گذشت حرکات ایستادن راه رفتن و حفظ تعادل را کاملا بدست آورده بود. مدتی هم تمرینات ویژه ای را روی حرکات ظریف و دقیق بیمار معطوف داشتیم ضمن انکه راهنمایی هایی هم برای انجام تمرینات در خانه انجام شد. حالا وضعیت عملکرد بیمار به حدی رسیده بود که قادر به ایستادن و راه رفتن بود ضمن آنکه به تنهایی قادر به انجام امور شخصی خود شده بود.
به بیمار پیشنهاد شد برای پیگیری و تکمیل وضعیت و مخصوصا بهبود مهارتهای حرکتی و شغلی به بهزیستی جهت معرفی به کارگاههای آموزشی و حمایتی مراجعه نماید
لذا طی گزارشی بیمار به مرکز پذیرش و هماهنگی بهزیستی تهران معرفی شد
چند سال از این ماجرا گذشت.
من روزی برای یک بازدید کاری به کارگاه حمایتی و توانبخشی کوروس در تهران مراجعه نموده بودم در حین بازدید جوانی جلو آمد و سلام گرمی کرد و پرسید : شما آقای عموزاده هستید؟ نگاهی با تعجب به او انداخته گفتم بلی چطور؟ گفت: مرا می شناسید ؟ نشناختم، گفتم بجا نمی آورم، خود را معرفی کرد و گفت من در کلینیک دانشکده توانبخشی در میرداماد بیمار شما بودم مرا با ویلچر به کلینیک شما آورده بودند. بخاطر آوردم بعد از احوالپرسی پرسیدم اینجا چکار می کنی؟ گفت اینجا مربی کارگاه هستم با اینحال که من خود پیشرفت حرکتی او را به چشم خود دیده بودم باز هم باورش برایم سخت بود قبول کنم که او همان جوانی است که سالها روی ویلچر نشسته بود با ویلچر به کلینیک ما آمده بود و حال برخاسته روی دو پای خود و چه استوار و محکم، و امروز خود معلم دیگران است.
اکنون که بعد از سالها به آن خاطره باز می گردم حسی زیبا در درونم فریاد بر می آورد که ایستادن و امید را باید باور کرد.

بدون دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *